خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
حمید رضا محبی
آرشیو وبلاگ
آذر ٩٠
آبان ٩٠
اردیبهشت ٩٠
آبان ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آبان ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
آذر ۸۳
شهریور ۸۳
لینک دوستان
لینکوگراف
وبلاگ فارسی
پرشين وبلاگ
وبلاگ هاي فارسي
قالب وبلاگ
اخبار روز
اخبار فاوا
تفريحات اينترنتي
دوستیابی سالم
طراحی وب
خرید اینترنتی
خرید و فروش بورس
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

زرد می شوم,
می ریزم.
افسوس
که پاییز نیست!
25/8/90
پيام هاي ديگران () PermaLink; یکشنبه ٢٠ آذر ،۱۳٩٠ - حمید رضا محبی
باران
سفیدی هایم را
در وسعتی فراخ
گسترد.
شوری مرا
کسی طالب نیست.
16/8/ 90
پيام هاي ديگران () PermaLink; سهشنبه ٢٤ آبان ،۱۳٩٠ - حمید رضا محبی
هر صبح
کیسه ای زباله به دور می ریزم.
شب
سرشار از زباله ام.
1/8/90
پيام هاي ديگران () PermaLink; دوشنبه ٢ آبان ،۱۳٩٠ - حمید رضا محبی
نی های خشکیده
در آبی آسمان
باران طلب می کردند.
من به تزیین خانه ام می اندیشم.
1/8/90
پيام هاي ديگران () PermaLink; دوشنبه ٢ آبان ،۱۳٩٠ - حمید رضا محبی
در گفتگو با تو
بخشنامه ها را
تکرار می کنم.
با خودم
فغان درختان بریده شده را
گوش می کنم.
1/8/90
پيام هاي ديگران () PermaLink; دوشنبه ٢ آبان ،۱۳٩٠ - حمید رضا محبی
در حجم سیاهی از بی نوری
خود را
و
تو را
باز یافتم.
شیرین تر از سیاهی
بی نیازی بود.
جسمم هویدا شد.
صدایم را شنیدم.
7/7/90
پيام هاي ديگران () PermaLink; دوشنبه ٢ آبان ،۱۳٩٠ - حمید رضا محبی
سیاه ،
همچون بود و نبود!
١٠/٢/٩٠
پيام هاي ديگران () PermaLink; سهشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳٩٠ - حمید رضا محبی
آنگاه که دست بشویی
و از دست بدهی،
هر آنچه را که به دست آورده ای،
باد به آواز در می آید
و
گنجشک ها وزیدن آغاز خواهند کرد.
۴/١/٩٠
پيام هاي ديگران () PermaLink; سهشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳٩٠ - حمید رضا محبی
در سایه سار سرد یک ساباط
به پوسیدگی می اندیشم.
٢٧/٧/٨٩
پيام هاي ديگران () PermaLink; شنبه ۱ آبان ،۱۳۸٩ - حمید رضا محبینامه...
نامه ای که نه نویسنده اش را دیدم و نه صدایت را شنیدم...
خواندن نامه اش زمان را در سپیده دم طلوع خورشید متوقف می کند...
«نمی دانی از دریافت نامه ات چقدر خوشحال شدم. در این دورافتادگی چاره ناپذیرش، نامه های تو درخشش ابدی ستاره هاست. نامه هایی سرشار از زیبایی، نیرو، و ستایش تحسین آمیز زندگی. تو همیشه چنین بودی و مدام در فصل های گرفته ی ابری از فراسوها سخن گفتی و من این را از یاد نمی برم. انسان های زبادی را نمی شناسم که اندوه را چون تو، به قدرتی شاداب برای نبردهای وقفه ناپذیر زندگی، بدل کرده باشند. ازتو اجازه می خواهم که در برابر این تقدس شجاعانه و این نشاط شکست ناپذیر برای حفظ وفاداری به عشق و زیبایی، سرفرود آوردم. ترا تحسین می کنم. و در قلبم از این که انسانی چنین شریف بر روی این زمین سخت و مصیبت بار زندگی می کند، سرنوشت را سپاس می گویم.
خوشحالم که در باره ی وضع خودت برایم می نویسی. از آن ها می توانم کمابیش به موقعیت روحی تو و آنچه که در اعماق، در درون تو می گذرد ـ و به گمان من سرنوشت واقعی انسان را رقم می زند ـ پی ببرم. اعتراف می کنم که وقتی که قیافه ی تو را میان جنگ و جبهه مجسم می کنم، نمی توانم از خنده خودداری کنم! در عین حال که از این وضع نگران هستم به تجربیاتی نیز که این دوره، می تواند در بر داشته باشد فکر می کنم. می دانم که در آن ها هیچ جنبه ی شادمانه ای وجود ندارد ولی شاید ضرورت حضور یک وضعیت شاد را بیشتر نمودار و اجتناب ناپذیر سازد. این احساسی است که من در این جا بارها آن را تجربه کرده ام. به نظر من، جامعه ی غرب و بخصوص آلمان که من آن را بهتر شناخته ام مدت هاست درگیر جنگی خاموش اما شاید به مراتب وحشتناک تر است. تصادمی ویرانگر که در آن نیروهای تندرست به طرز نومیدکننده ای از پای درآمده اند.
آلمان امروز در کار به خاک سپردن مدنیت کهنی است که از اجداد بزرگ خود به ارث برده بود. قدرت هایی که امروزه نیروهای این تمدن عاری از عطوفت را تحریک می کنن، دیگر جوان و انسانی نیستند. آلمان امروز دیگر آن سرزمین پسنده ی موسیقی که ارواح شوریده ی بتهوون و واگنر در طبیعت وحشی آن می وزیدند، نیست. نوعی تباهی سیال همه چیز را در خود فرو برده است. و دیگر برای من نظاره ی مردمی که از ویرانی خود دفاع می کنند تعجب برانگیز نیست.
نمی خواهم در قضاوت خودم در باره ی این ملت هوس باز که عظمت و پستی را به یک اندازه آزموده اند، به عدالت رفتار نکرده باشم. به همین جهت هنوز جستجو می کنم و چه بسا که تاکنون نیز به گوشه هایی بسیار مثبت و تحسین آمیزی در زندگی انسان پی برده ام. اما متأسفانه این ها جنبه های نزار و شکست خورده ای هستند که آخرین لحظات احتضار را می گذراند. من در باره ی آلمان در حدود شناختی که تاکنون از آن بدست آورده ام مطالبی نوشته ام که امیدوارم بتوانم در نامه های بعدام برایت بفرستم.
و اما در باره ی خودم باید بگویم زندگیم دشوارتر از مال تو نیست و همین یک موضوع نیروزا به شمار می رود. در این جا شخصیت ها از نوعی دیگرند. ناشناس و بسیار بی رحم و انعطاف ناپذیر. انسان در سرزمینی بیگانه می تواند بسیار بیاموزد و اما هرگز نمی تواند خوشبخت باشد. انسان در این جا همیشه آن آرامش ساده و بی آلایشی را جستجو می کند که از اهالی ساده دل روستاهای کشور خود بیاد دارد.
اوقات فراغت را در پارک های مختلف شهر و در کناره های رود پرآوازه ی راین به گردش می روم. بارها در این پرسه های خیال انگیز به تو فکر کرده ام و آنگاه با خودم گفته ام ، دنیا را بسیار بد ساخته اند. انسان ها در آنجایی نیستند که باید باشند و سوءتفاهی بزرگ همه چیز را در میان گرفته است. اما انسانی مثل تو همیشه می تواند به زیبایی حتی در تاریکترین مغاک ها دست یابد و گاه کشف زیبایی چنان دشوار است که کاشفان آن را خالقان آن باید نامید.»
بهار یا تابستان ١٣۶٢
پيام هاي ديگران () PermaLink; شنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٩ - حمید رضا محبی